من از خدا خواستم به من توان و نیرو دهد

و او بر سر راهم مشکلاتی قرار داد تا نیرومند شوم.

من از خدا خواستم به من عقل و خرد دهد 

و او پیش پایم مسایلی گذاشت تا آنها را حل کنم.

من از خدا خواستم به من ثروت عطا کند

و او به من فکر داد تا برای رفاهم بیش تر تلاش کنم. 

من از خدا خواستم به من شهامت دهد 

و او خطراتی در زندگیم پدید آورد تا بر آنها غلبه کنم.

من از خدا خواستم به من عشق دهد

و او افراد زجر کشیده ای را نشانم داد تا به آنها محبت کنم.

 من از خدا خواستم به من برکت دهد 

و خدا به من فرصت هایی داد تا از آنها بهره ببرم.

من هیچ کدام از چیزهایی را که از خدا خواستم، دریافت نکردم

ولی به همه چیزهایی که نیاز داشتم، رسیدم.



تاريخ : جمعه ٢۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:۱٠ ‎ق.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()
خیلی وقت ها احساس گناه میکنم
 وقتی میرم تو قسمت ارسال مطالب جدید و رو گزینه ارسال کلیک میکنم
به خودم میگم چنددرصد به این مطالب پایین عمل کردی
دلم گرفته وقتی میبینم فقط ظاهر خوبی دارم ولی درونم هیچ
فقط شاید بلد باشم نصیحت کنم جملات خوب بذارم, یه عکس, این شد کار من
بالاترین هنر من این کار بهم لذت موقت میده, هنوز درک نکردم فانی هست, فانی
تا فردایی هست امیدی هست, خدا من رو ببخشه


تاريخ : چهارشنبه ۱٩ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

خدایا من در کلبه فقیرانه خویش چیزی دارم

که تو در عرش کبریایی خود نداری

من چون تویی دارم و

تو چون خودی

نداری

 خدایا دریاب مرا... 



تاريخ : جمعه ۱٤ شهریور ۱۳٩۳ | ۱٠:٢٠ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

مسکینی دیدم با کفش پاره شکر می کرد خدا را !

گفتم که کفش پاره شکر خدا ندارد؟!

گفتا یکی شکر می کرد ، دیدم که پا ندارد …




تاريخ : پنجشنبه ۱۳ شهریور ۱۳٩۳ | ٩:٠٧ ‎ق.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

خدای من بمان

ای دیدگانی تار ... می نویسم ... برای تو و برای دل !

دل !....این دل تنگ و تنها ... امروز تنهاتر از هر زمان دیگری هستم.....

تو هستی ! .... در تار و پود لحظاتم.... اما ...



ادامه مطلب
تاريخ : سه‌شنبه ۱۱ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:٤۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

 

  

آتشی که نمى سوزاند ابراهیم را

و دریایى که غرق نمی کند موسى را

کودکی که مادرش او را به دست موج هاى نیل می سپارد

تا برسد به خانه ی تشنه به خونش

دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند

سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد

آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم



ادامه مطلب
تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:٥٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()
تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

ای خدای مهربان

وقتی مشکلاتم را حل میکنی به توانایی ات ایمان می آورم

ولی وقتی مشکلاتم را حل نمیکنی میدانم به توانایی ام ایمان داری
ای بزرگ یکتا دوستت دارم … !!!!




تاريخ : شنبه ۸ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:۳٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()
تاريخ : جمعه ٧ شهریور ۱۳٩۳ | ۱۱:٢۱ ‎ق.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

ای دگرگون کننده ی قلب ها و چشم ها
ای گرداننده و تنظیم کننده ی روزها و شبها 
ای تغییر دهنده ی حال انسان و طبیعت
حال ما را به بهترین حال دگرگون فرما 

 

تا به حال به معنی دعای سال تحویل فکر کردی؟!  

عید 94 بر همه عزیزان مبارک   

ترجمه دعای تحویل سال نو به زبان فارسی (معمولی و محاوره ای)



تاريخ : پنجشنبه ٦ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:٥٩ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

آرزویت را برآورد میکند ، آن خدایی که آسمان را برای خنداندن گلی میگریاند . . .




تاريخ : سه‌شنبه ٤ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:۱٦ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

 دلت که گرفت، دیگر منتِ زمین را نکش
راهِ آسمان باز است ، پر بکش . . .



تاريخ : دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ | ۸:٠۸ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

خدا را گفتم

بیا جهان را قسمت کنیم :

آسمان برای من ابرهایش برای تو

دریا برای من موج هایش برای تو

ماه برای من خورشید برای تو

خدا خندید و گفت :

تو بندگی کن و انسان باش همه دنیا برای تو …..

من هم برای تو

منبع: راه سفید



تاريخ : دوشنبه ۳ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٤٥ ‎ق.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

 خدازمین رو مدور آفرید تا به انسان بگه همون لحظه ای که فکر می کنی به آخر دنیا رسیده ای درست در نقطه آغاز هستی



تاريخ : یکشنبه ٢ شهریور ۱۳٩۳ | ۳:٠٢ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

دلم را سپردم به بنگاه دنیا
وهی اگهی دادم به اینجا و انجا
و هر روز برای دلم مشتری امد و رفت
و هی این و ان سرسری امد و رفت
ولی هیچ کس واقعا اتاق دلم را تماشا نکرد
دلم قفل بودکسی قفل قلب مرا وا نکرد
یکی گفت:چرااین اتاق پر از دود و آه است!
یکی گفت:چه دیوارهایش سیاه است!
یکی گفت:چرا نور اینجا کم است؟!
و ان دیگری گفت:و انگار هر آجرش فقط از غم و غصه و ماتم است!
و رفتند و بعدش دلم ماند بی مشتری
و من تازه آن وقت گفتم:خدایا تو قلب مرا می خری؟
و فردای آن روز خدا امد و توی قلبم نشست
و در را به روی همه پشت خود بست!



تاريخ : شنبه ۱ شهریور ۱۳٩۳ | ٦:٤٧ ‎ب.ظ | نویسنده : پوریا آریافر | نظرات ()

.::.