لقمان حکیم گفت: 

من سیصد سال با داروهای مختلف، مردم را مداوا کردم؛

و در این مدت طولانی به این نتیجه رسیدم؛

که هیچ دارویی بهتر از "محبت" نیست !

کسی از او پرسید: و اگر این دارو هم اثر نکرد چی؟

لقمان حکیم لبخندی زد و گفت؛

"مقدار دارو را افزایش بده !! "


-جواب سلام را باسلام بده،
- جواب تشکر را با تواضع ،
-جواب کینه را با گذشت ،
-جواب بی مهری را با محبت
-جواب دروغ را با راستی ،
-جواب دشمنی را با دوستی،
-جواب خشم را به صبوری ،
جواب سرد را به گرمی ،
-جواب نامردی را با مردانگی ،
-جواب پشت کار را با تشویق ،
-جواب بی ادب را با سکوت ،
-جواب نگاه مهربان را با لبخند ،
-جواب لبخند را با خنده ،
-جواب دل مرده را با امید ،
-جواب منتظر را با نوید،
جواب گناه را با بخشش ،
هیچ وقت هیچ چیز و هیچ کس را بی جواب نگذار ، مطمئن باش هر جوابی بدهی، یک روزی ، یک جوری ، یک جایی به تو باز گردد...



تاريخ : یکشنبه ٢ مهر ۱۳٩٦ | ٦:۱۸ ‎ق.ظ | نویسنده : دل را به خدا بسپار | نظرات ()

همیشه نگاهت به اون بالا باشه

تا دلتـــــــــــــ

از پایینی ها نگیره

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

✔ دختر کوچولو دو تا سیب تو هر دو دستش داشت.

همون موقع مادرش وارد اطاق شد

چشمش به دو تا دست دخترش افتاد.

و بهش گفت : " یکی از سیباتو به من میدی ؟"

دخترک نگاهی خیره به مادرش انداخت و نگاهی به هر دو سیب .

کمی فکر کرد و ناگهان یه گاز به هر دو سیب زد!



ادامه مطلب
تاريخ : پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤ | ٥:٤٥ ‎ب.ظ | نویسنده : دل را به خدا بسپار | نظرات ()

در سمت توام

دلم باران

دستم باران

دهانم باران

چشمم باران

روزم را بابندگے تو پاگشا می کنم

هراذانے که می وزد پنجره ها باز می شوند

یاد تو کوران می کند

هراسم تو را که صدا می زنم

ماه دردهانم هزار تکه می شود

کاش من همه بودم 

با همه دهان ها تو راصدا می زدم

کفش هاے ماه را به پا کرده ام

دوباره عازم توام

تا بوے زلف یار در آبادے من است

هرلب که خنده اے کند از شادے من است

زندگـــے بـاتـــوستـــــــــــ . . .

زندگـــے همین حـالاستـــ . . .

❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖❖

چرا نباید دوست دختر داشته باشیم؟

حاج‌آقا گفت دوست‌دختر داشته باش!!

پسر جوان: سلام حاج آقا، ببخشید مزاحم شدم. می‌شه یه سؤال خاص بپرسم؟

حاج آقا: سلام عزیزم، بپرس.

پسر جوان: دوست دختر اشکال داره؟

حاج آقا: نه خیلی هم خوبه. اگه دختر خوبی سراغ داری از دستش نده.



ادامه مطلب
تاريخ : چهارشنبه ۳٠ اردیبهشت ۱۳٩٤ | ٩:٢۱ ‎ب.ظ | نویسنده : دل را به خدا بسپار | نظرات ()

بر خاکی نشسته بودم ؛

که خدا آمد و کنارم نشست !

گفت : مگر کودک شده ای !؟

که با خاک بازی میکنی !

گفتم : نه ! ولی . . .



ادامه مطلب
تاريخ : دوشنبه ۳ فروردین ۱۳٩٤ | ۱٠:۳٠ ‎ق.ظ | نویسنده : دل را به خدا بسپار | نظرات ()

.::.