خدایا حواست هست؟

         صدای هق هق گریه هایم از گلویی می آید که تو از رگش به من نزدیکتری
 

گفتم: خدای من، دقایقی بود در زندگانیم که هوس می کردم سر سنگینم را که پر از دغدغه دیروز بود و هراس فردا بر شانه های صبورت بگذارم، آرام برایت بگویم و بگریم، در آن لحظات شانه های تو کجا بود؟

 

گفت: عزیز تر از هر چه هست، تو نه تنها در آن لحظات دلتنگی که در تمام لحظات بودنت بر من تکیه کرده بودی، من آنی خود را از تو دریغ نکرده ام که تو اینگونه هستی. من همچون عاشقی که به معشوق خویش می نگرد، با شوق تمام لحظات بودنت را به نظاره ات نشسته بودم.



ادامه مطلب
تاريخ : جمعه ۳۱ امرداد ۱۳٩۳ | ۱٠:٤۳ ‎ق.ظ | نویسنده : دل را به خدا بسپار | نظرات ()

.::.