به همین سادگی... - 40

در هیاهوی زندگی دریافتم

چه دویدن هایی که فقط پاهایم را از من گرفت

در حالی که گویی ایستاده بودم

و چه غصه هایی که سپیدی موهایم را حاصل شد

در حالی که قصه ای کودکانه بیش نبود

دریافتم کسی هست که اگر بخواهد می شود

وگر نه نمی شود

به همین سادگی…

 

 

ممنون از ادمین وبلاگ رازی از گل سرخ

/ 4 نظر / 46 بازدید
زهـــــرا

آتشی که نمى سوزاند ابراهیم را و دریایى که غرق نمی کند موسى را کودکی که مادرش او را به دست موج هاى نیل می سپارد تا برسد به خانه ی تشنه به خونش دیگری را برادرانش به چاه مى اندازند سر از خانه ی عزیز مصر در می آورد آیا هنوز هم نیاموختی که اگر همه ی عالم قصد ضرر رساندن به تو را داشته باشند و خدا نخواهد نمی توانند ؟ پس به تدبیرش اعتماد کن به حکمتش دل بسپار به او توکل کن و به سمت او قدمی بردار تا ده قدم آمدنش به سوى خود را به تماشا بنشینی [رویا][گل][گل][گل][گل]

زهـــــرا

نسیـــم ، دانــه از دوش مـورچــه انـداختــــ . . . . . مورچـه دانـه را دوبـاره بر دوشـش گرفــت و رو به خــدا گفــت: ...... گــاهــی یــادم مـــی رود کــه ، هستی. . . !!! کـاش بیـشتـــر نسیــ-م بــوزد . . . . . [رویا][گل][گل]

زهـــــرا

پس داشتینش منکه نبودم واس این پستتون ندیده بودمش [نیشخند]

یاسی

خدایا مرا ببخش که همواره در گرفتاری هایم؛ دنیا را از تو خواسته ام الهی دستانی عطا کن که تو را برایم از تو بخواهد…