خانه ای خدا... - 112

تا که یک شب دست در دست پدر

راه افتادم به قصد یک سفر

 

در میان راه در یک روستا

خانه ای دیدیم ، خوب و آشنا

 

زود پرسیدم پدر این جا کجاست؟؟

گفت این جا خانه ی خوب خداست !!

 

گفت این جا می شود یک لحظه ماند

گوشه ای خلوت نمازی ساده خواند !

 

با وضویی دست و رویی تازه کرد

با دل خود گفتگویی تازه کرد

 

گفتمش پس آن خدای خشمگین

خانه اش اینجاست؟ اینجا در زمین؟!

 

گفت آری خانه ی او بی ریاست ...

فرش هایش از گلیم و بوریاست

 

مهربان و ساده و بی کینه است

مثل نوری در دل آیینه است

 

عادت او نیست خشم و دشمنی

نام او نور و نشانش ... روشنی

 

خشم نامی از نشانی های اوست

حالتی از مهربانی های اوست

 

قهر او از آشتی شیرین تر است

مثل قهر مهربان مادر است !!

 

دوستی را دوست معنا می دهد

قهر هم با دوست معنا می دهد

 

هیچ کس با دشمن خود قهر نیست ...

قهری او هم نشان دوستی است

 

تازه فهمیدم خدایم این خداست

این خدای مهربان و آشناست

 

دوستی از من به من نزدیک تر

از رگ گردن به من نزدیک تر

 

آن خدای پیش از این را باد برد

نام او را هم دلم از یاد برد ...

 

آن خدا مثل خیال و خواب بود

چون حبابی نقش روی آب بود .

 

قیصرامین پور

/ 4 نظر / 147 بازدید
فریبا

کودکی اندیشید که خدا چه می خورد؟ چه می پوشد؟ و در کجا منزل دارد؟ ندایی آمد که: او غم بندگانش را می خورد گناهانشان را می پوشدو در قلب شکسته ی آنان ساکن است...

الی

زندگیست دیگر! همیشه که همه رنگ‌هایش جور نیست، همه سازهایش کوک نیست! باید یاد گرفت با هر سازش رقصید، حتی با ناکوک ترین ناکوکش... اصلا رنگ و رقص و ساز و کوکش را فراموش کن! حواست باشد به این روزهایی که دیگر برنمی گردد... به فرصت هایی که مثل باد می آیند و می روند و همیشگی نیستند، به این سالها که به سرعت برق می گذرند.... با سلام من شما رو لینک کردم دوسداشتی منم لینک کن